به جرم عاشقی متهمم کردند و به جرم عشق ورزیدن محکوم به حبس ابد در دنیای بدون عشق.

محکومم به دوری و هجران از معشوق.

محکومم به زندگی با کسانی که درکی از عشق ندارند.

محکومم به تمسخر کسانی که عشق را به سخره می گیرند.

نمی دانم بخندم یا بگریم به حال خودم و  کسانی که عشق را درک نکرده و نمی کنند.

من محکومم یا کسانی که هرگز عشق را نچشیده اند!؟

حال آنان رقت آور است یا منی که عشق را با تمام وجود چشیده ام و حال محکوم به هجران!؟

نمی یابم هیچ کلام,

به که از چه گویم!؟ 

مانده ام در وادی حیــــــــــران , نگـــــــــــــــــران ...

مهرنوش

سوم آبان سال هزار و سیصد و نود و سه