تبليغاتX
زاده ی مهر
در مرغزار اندیشه ات دوشنبه 11 آبان1388 5:35 بعد از ظهر
تو که اینگونه صادق با من سخن میگویی

در مرغزار اندیشه ات
برای چشمانم کلبه ای بساز
تا برای خستگی نگاهم
منزلگهی باشد.

واژه ها را دشت کن
تا کفشها را فراموش کنم
و در دشت واژگانت پای برهنه بشتابم
تا راه را بیابم.

 حرفهایت را نهر کن
تا در آن بی انتها غوطه بزنم
و  جامها از چشمه ی کلامت بنوشم
تا سیراب شوم.

و سلامت را سایه ام کن
تا در خنکای خنده ات
دمی بیاسایم...

آغوشت را
پناهی کن
تا در آن مهربان بازوان
گم شوم
گم...

 و  در آن لا یتناهی
بیابم
خود را...
 
بیا
تا دامان بگیرم
تا سامان بگیرم
تا
جان بگیرم...         

                                          @};-  88/8/8 عاشقانه ی جاودانه @};-

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

نه الکی نه زورکی چهارشنبه 6 آبان1388 10:54 قبل از ظهر
با من بمون ای مهربون
دیووووووووونتم دیوووووووووووووونه
واسه اینکه از دلم بری

هی میگیری بهوووووونه 

اون بوسه های راستکی

اون نفسای تک تکی
نوازش یواشکی
چه زود فراموشت شدن!

عشق من از جنس تو بود
فقط تو بود
نه الکی نه زورکی

گوشم به زنگ تله و چشم به لامپ روشنت
تا کی بشه یادم کنی...
بازم بیای نازم کنی...


خودت مثه قاصدکی
بیای رو شونم بشینی
با اون کلام بی غشت
بازم سلامم بکنی

میخوام بیای
با پای خود
به میل خود


نه الکی
نه زورکی!
                                             
                                           نخستین لحظات بامداد 6آبان88 مهرنوش
    

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

خیلی ادعای شجاعت داری؟ شنبه 2 آبان1388 8:18 بعد از ظهر
بیا اینجوری ترس رو از نزدیک لمس کن!

Cage Of Death In Australia (32 pics)


Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

Cage Of Death In Australia (32 pics)

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

دقیقا قبل از کریسمس مردی که بسیار دوستش می داشتم و با او مدتی زندگی کرده بودم مرا ترک کرد. او بدون هیچ دلیل منطقی یک روز وسایلش را جمع کرد و رفت. با خودم فکر کردم به من خیانت کرده است و بعد ها فهمیدم که درست حدس زده بودم اما وقتی اتفاق افتاد تنها چیزی که ذهنم را مشغول کرده بود این بود که مرا تنها گذاشته و رفته و قلبم راشکسته است.
تا چندروز درد و رنج وحشتناکی که گریبانگیرم شده بود در جنگ بودم. با هر کسی که حاضر بود به  حرفهایم گوش کند تلفنی حرف می زدم. پشت سرهم برایش نامه می نوشتم و بعد پاره می کردم و دور می ریختم. به دنبال یافتن دلیلی برای رفتنش تمام کارتها و نامه هایش را خواندم . هرشب با گریه می خوابیدم و از خدا می خواستم که روز بعد حالم بهتر شود و صبح بعد که از خواب بر میخواستم تا آن جریانات را بخاطر می آوردم دوباره سراسر وجودم را درد و غم فرا می گرفت.
نمی دانم چه چیزی باعث شد که کریسمس به تنهایی سفر کنم. ناگهان فهمیدم باید مدتی از تمام دوستانم  و تی وی و تمام چیزهایی که حواسم را پرت می کردند فاصله بگیرم .باید سفر می کردم . به کلبه ای رفتم که نه برق داشت و نه گرما ولی منظره ای داشت بس زیبا و سکوتی دلنشین.
تا چهارروز با هیچکس حتی کلمه ای حرف نزدم. تمام روز در میان درختان و در کنار ساحل قدم می زدم و شبها در سکوت کامل  به روشنایی شمع نگاه می کردم. دیگر در مقابل آنچه به سرم آمده بود مقاومت نمی کردم و به جای آن خودم را به طور کامل به غم و اندوه سپردم.
به تدریج اتفاق حیرت انگیزی افتاد. کم کم احساس کردم تمام وجودم را یک حس عمیق تسلی دهنده و آرام بخش فرا گرفته است. روحیه ام را به دست آوردم و بار دیگر با دنیا ارتباط برقرار کردم. احساس امنیت و آرامش کردم. انگار تمام رابطه ی گذشته ام چون فیلمی از مقابل چشمانم می گذشت. وقتی خوب دقت کردم به حقایقی پی بردم که قبلا نمی خواستم با آنها روبه رو شوم و حالا با آنها مواجه شده بودم. درد و رنج شدید کم کم از بین رفت و جای خود را به یک درد خفیف داد . از آن نوع دردهایی که وقتی زخمی می شوید به سراغتان  می آید. اما کم کم خوب می شود.
سالها از آن روزهای تلخ کلبه گذشته است. اما هنوز هم آن چهارروز را که یاد گرفتم چطور به ساز درد و اندوهم برقصم گرانبهاترین و با معناترین لحظه های زندگیم می دانم. وقتی خود را به آن شرایط بحرانی سپردم و با آنها همراه شدم به جای آنکه از آن رو بگردانم,  به سطح جدیدی از خلوص و پاکی رسیدم. من از دل آن شب تاریک روح گذشتم و به روشنایی صبح رسیدم.
یاد گرفتم که شرایط سخت همیشه فرصت هایی را ایجاد می کننند که عشق بیشتری را در زندگی تجربه کنیم.
         لحظه های واقعی  باربارا دی آنجلس
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

تندیسی از لگو برای بابایی مهربون! سه شنبه 21 مهر1388 12:48 بعد از ظهر
تندیس لگویی از بابایی مهربون که برای اولین بار بعد از تصادفی سخت پسرشو برده پارک. پسر بامعرفت هم با لگوهاش باباشو با عصاهای زیر بغلش درست کرده و بهش گفته باباجون دوستت دارم هرطوری که باشی!


نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

پاره های شکسته ی دیوار زندگی ... دوشنبه 20 مهر1388 9:14 قبل از ظهر
دوست گلم
روزهای سختی اگر نبود قدر آسایش نمی دانستیم.

وقتی دری به روی تو بسته شد از دری دیگر برو.

اگر دری نبود از پنچره به بیرون بنگر و به یاد بیاور که زندگی هنوز زیباست.
اگر  آن پنجره بسته شد بدان که پنجره ای دیگر هست.

 اگر پنجره ای نبود ,خود ,دیوار سکون را بشکن و با پاره های شکسته ی دیوار زندگی طرحی نو برای زندگی خویش با دست خویش بساز.
هرچه که از دستت بر می آید بکن. بقیه اش با خدا...
دوستت دارم زیرا از قبل بزرگتر شدی.
من کسانی راکه از زندگی درس می گیرند دوست می دارم.
                                 به امید روزهایی پراز تلاش پویایی و عشق...

شنبه 19مهر88 غروب
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

تفالی بر حافظ به یاد حافظ! پنجشنبه 16 مهر1388 10:33 قبل از ظهر
بی شک یکی از راه هایی که مردم را بیشتر با حافظ آشنا کرده تفال زدن به دیوان خواجه ی شیراز  می باشد که هم فال هست هم تماشا و هم سرگرمی و هم یادی از حافظ شیرین سخن و هم یادآوری ادبیات زیبا و غنی ایران برای کودکانمان.
پس ایشان را به شاه چراغش و شاخ نباتش قسم میدهیم و تفالی می زنیم.
1
2
3
4
5
6
7
8
روز هجران و شب فرقت یار آخر شد آن همه ناز و تنعم که خزان می​فرمود شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل صبح امید که بد معتکف پرده غیب آن پریشانی شب​های دراز و غم دل باورم نیست ز بدعهدی ایام هنوز ساقیا لطف نمودی قدحت پرمی باد در شمار ار چه نیاورد کسی حافظ را                  
زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد عاقبت در قدم باد بهار آخر شد نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد گو برون آی که کار شب تار آخر شد همه در سایه گیسوی نگار آخر شد قصه غصه که در دولت یار آخر شد که به تدبیر تو تشویش خمار آخر شد شکر کان محنت بی​حد و شمار آخر شد                  
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

هرگز تورا کشتن نتوانستم که عشق نامیراست... دوشنبه 13 مهر1388 4:47 قبل از ظهر
وقتی که از ایستگاه قلب من رفتی تا با قطار سرنوشت بر قلب دیگری بنشینی !شکستم! خورررد شدم!  ناگهان خود را در تهی دیدم و تهی را درخود.
میان آسمان و زمین معلق. مغزم قفل شده بود.
بعد ابرهای اشک به آسمان دل و دیده ام حمله ور شدند. باریدند و باریدند...
به زمین و زمان ناسزا می گفتم می خواستم تو را بکشم می توانستم با دستهایم خفه ات کنم. تا این کابوس از سرم دور شود و نابود...
ولی با کشتن تو کابوس دیگری به سراغم می آمد و آن اینکه هرگز آن عشق عشقی واقعی نبود! اصلا عشق نبود! دروغ بود!
اصلا بود!؟
ولی مطمئنم که آن عشق دروغ نبود. بود.واقعی بود. عشق بود. اگر تو را می کشتم عشق را کشته بودم و عشق نامیراست! کشتنی نیست!
پس خودم را کشتم!  آن من عاشق را کشتم !آن که به یک چیز عشق را محدود کرده بود کشتم ! آن منی  که بت پرست شده بود و فقط عشق را محصور در یکی کرده بود کشتم.
آتشش زدم نابودش کردم , آه که چه سوزشی داشت! چه ضجه هایی این دل دردمند  از بن جان فریاد نکرد! آه که چقدر درد داشت! خیلی خیلی خیلی ...
ولی بالاخره آن نیز گذشت و تمام شد من سوختم و  خاکستر شدم...
 و دوباره از خاکسترم به دنیا آمدم...
منی جدید که دیگر عشقش محدود نیست منی که عاشق همه چیز است.

عشق در او جاریست و او درعشق...

 آغازین لحظات بامدادی 13مهر88 مهرنوش

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

در طلب خوشبختی! شنبه 11 مهر1388 0:50 قبل از ظهر
در طلب خوشبختی!


  • اول خودم را می کشتم تا دبیرستان را تمام کنم و به دانشکده بروم.
  • بعد خودم را می کشتم تا دانشکده را تمام کنم و به سر کار بروم.
  • بعد خودم را می کشتم تا ازدواج کنم و صاحب فرزندانی شوم.
  • بعد خودم را می کشتم تا فرزندادنم آنقدر بزرگ شوند که به مدرسه بروند تا بتوانم سرکارم برگردم.
  • بعد چقدر خودم را می کشتم که بازنشسته شوم.
  • و حالا چقدر خودم را می کشم که...
  • و ناگهان به خود می آیم و می بینم,


  •                                     فراموش کرده ام زندگی کنم!

  •  به لحظه های واقعی زندگی فکر کن که مجموع آنها مفهوم زندگی را می سازند...
  •                                     لحظه های واقعی باربارا دی آنجلس
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

ماه مهر رسید و ما باز نبود سهراب را بیشتراز پیش احساس میکنیم . سهراب سهراب است چه سپهری باشد چه اعرابی . هردو پاره ی تن ما بودند و فقدانشان عذاب روحمان.
چگونه مرهمی بر این دل بگذاریم؟ چونه این جگر سوراخ سوراخ شده را دلخوش کنیم؟ تنها تسکین واگویه کردن شعری از خود سهراب سپهریست. شاید اندکی این دل آرام گیرد. سهراب ها نداها در گور خود آرام باشید که فراموش نمیشوید. دوستتان داشتیم و داریم. بدرود...

مرگ رنگ را چه خوب می دانستی سهراب؟ در این قیر شب فقط شعر تو مارا فانوسیست! بخوان قیر شبت را...




دیر گاهی است در این تنهایی

رنگ خاموشی در طرح لب است.

بانگی از دور مرا می خواند،

لیك پاهایم در قیر شب است.

***

رخنه ای نیست در این تاریكی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای لغزد اگر روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

***

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است.

روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

***

دست جادویی شب

در به روی من و غم می بندد.

می كنم هر چه تلاش،

او به من می خندد.

***

نقش هایی كه كشیدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هایی كه فكندم در شب،

روز پیدا شد و با پنبه زدود.

***

دیر گاهی است كه چون من همه را

رنگ خاموشی در طرح لب است.

جنبشی نیست در این خاموشی:

                                                   دست ها، پاها در قیر شب است

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

خبر جدید برای دوستانم! پنجشنبه 2 مهر1388 7:30 بعد از ظهر
دوستان وعده به همین زودی عملی شد با کلیک در اینجا وارد سایت قلم آنلاین میشوید و میتوانید لینک مستقیم مطلب خود را برای بازدید بیشتر وارد کنید. درغیر اینصورت به طور مستقیم از این به بعد وارد خود سایت قلم آنلاین شوید و همانجا روی قسمت لینک باکس لینک مسقتیم مطلب خود را وارد کنید تا همه از مطالب سایت یا وبلاگ همدیگر باخبر باشیم. همیشه کنار هم باشیم . ممنون
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

سلامی به دوستان گلم پنجشنبه 2 مهر1388 6:16 بعد از ظهر

به زودی در سایت قلم آنلاین بخشی برای گذاشتن لینک های جالب ایجاد خواهد شد که شما می توانید با تبادل لینک هرمطلب آنرا با دیگران سهیم شوید. به امید دیدار شما دوستان در سایت قلم آنلاین هستم.

بدرود تا درودی دیگر

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

شمعی بر مزار عشق! دوشنبه 30 شهریور1388 7:50 بعد از ظهر

روزگاری چراغی که روشن میشد برای من همچون نور زندگانی بود.

همچون فانوسی بود که راه برمن مینمایاند. عشق در دلم روشن میکرد.فانوس دریایی بود که در اقیانوس متلاطم زندگی مرا رهنمون بود.
حال همان چراغ! همان! باور نمیکنم, همان چراغ!برای من همچون شمعی برسرمزار است!
شمع مزارعشق چه غم انگیز است! خوب من, هرچند که برای من بد شدی, نیست شدی,ولی عشق هرگونه که باشد خاطره انگیز است!
یاد و نامش گرامی باد!
من نیز برایش فاتحه ای می خوانم بلکه روحش در دیار مردگان آرام گیرد و از گوشه ای به گوشه ای دیگر سرگردان نباشد. دعا میکنم تا شاید در سرزمین مردگان آرام گیرد.
 آرام بگیر . آرام!
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

خیمه در دل... پنجشنبه 26 شهریور1388 5:47 بعد از ظهر

هرچه بود حالا دیگر این مهر از دل زدودنی نبود.نبود.نبود.

سهروردی چه گفته بود؟ گفته بود, سپهسالار عشق در دل خیمه می زند. هستی بارها رساله ی فی حقیقه العشق سهروردی را خوانده بود. به همت منشیش فخری که آن را برایش فتوکپی کرده بود. شاید سهروردی نمیخواسته مطالبی را بگوید که هستی برداشت کرده بود. برداشت هستی این بود که عشق بزرگترین راز آفرینش است- که عشق آزاد کننده است-که عشق تمرکز می دهد. با حزن هم قرین نیست, هرچند دلبستگی , گزندهای خود را همراه داشته باشد.

بخشی دیگر از رمان زیبای جزیره سرگردانی نوشته ی بانو سیمین دانشور


http://i5.tinypic.com/14lha1v.jpg


نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

جوانه! چهارشنبه 25 شهریور1388 11:3 بعد از ظهر
جوانه ی سبز را به هرسو بپیچانید, راه خود به آفتاب می پوید! 


      
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

از قفس آزاد شدم! چهارشنبه 25 شهریور1388 8:16 بعد از ظهر

شاد شدم

از قفس آزاد شدم

بنده بودم باز شدم

بنده ی تن بنده ی جان

حال سبک چون پرقو

چو کفتری گسسته بال

شاد و رها 

زل زده ام به آسمان

می روم...

تا عرش...

تا بی نهایت...

آسمان مال من است...
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

ای کاش... دوشنبه 23 شهریور1388 9:35 قبل از ظهر
ای کاش می شد
 ای کاش می شد بگی
ای کاش می شد بگی از چی از کی

از چیا از کیا
ای کاش می شد بگی چرا
ولی حیف
همش باید اشاره کنی
همش باید کنایه بزنی

همش باید توی لفافه بگی
یا با خنده بگی که زهرش کم بشه
 فکرکنن شوخی می کنی
توی دل اشک بریزنی اما لبت بخنده
اینطوری می شی عین یه آدم گرسنه که نمیذارن غذا بخوره
میگن هنوز وقتش نشده
توهم هی دزدکی میری ناخونک میزنی
 سیر که نمیشی هیچ
کوفتت هم میشه
 تااااااااازه اگه بفهمن ناخونک زدی یه پشت دستی هم میخوری!
میگی
پس من چیکار کنم؟
 به کی بگم ؟
چطوری بگم؟
 هان؟
چطوری بگی این دل این دلی که یه روز دریایی بود دریای آبی اقیانوس بی کران
شده حوض خون
نه دیگه حوضم نیست شده یه لخته خون
ولی ولی ولی
مطمئنم این دل بازم طاقت داره
یه نیشتر بهش میزنم تمام چرکش میریزه بیرون
خونه نشیط و تازه بازم توی این قلب عین چشمه میجوشه
فقط صبر میخواد
تحمل
شکیبایی
باید وقش برسه
باید این دمل برسه
باید تحمل دردش رو داشته باشی
که تو
همشو داری!
پس صبرکن
موقش میرسه مطمئن باش
این نیز بگذرد...
مهم اینه که عشق رو فراموش نکنی
که هم درده هم درمان
پس عاشق باش تا زندگی برات بشه بهشت
بگو دوستت دارم تا درختا بشن سبز
کلاغا برات بلبل بشن
قارقار بشه چهچه
میشه شک نکن
میدونم دلت نمیخواد خودتو گول بزنی
پس صبرکن
تا وقتش برسه
همین!                       سه شنبه 23شهریور88 مهرنوش
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

یه جو معرفت, یه اقیانوس محبت! یکشنبه 22 شهریور1388 1:27 بعد از ظهر

کاش یه جو معرفت داشتی تا بهت اقیانوس اقیانوس محبت بدم!

خوب دیگه هرکسی قد مشتش آب برمی داره!

همونم نوش جونت...

خدا مشتتو بزرگتر کنه!

ولی  تو عین یه بچه نشستی و فقط به اقیانوس نگاه می کنی!

آخه تن به اقیانوس سپردن جرات می خواد!

که تو نداری...

اونم خدا نصیبت کنه...

من برات دعا می کنم...

آخه هنوزم...

   یکشنبه 22شهریور88 مهرنوش


http://ghalamonline.persiangig.com/image/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%20%D9%88%20%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3.JPG





نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

 دم غروب ميان حضور خسته اشيا
 نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
 و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش
فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
 و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
 گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
 مسافر از اتوبوس
پياده شد
 چه آسمان تميزي
 و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
 صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
 و روي صندلي راحتي كنار چمن
 نشسته بود
دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
 و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
 خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
 و اسب ‚ يادت هست
سپيد
بود
 و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
 و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
 دلم گرفته
 دلم عجيب گرفته است
 و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
 نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين
گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
 و فكر ميكنم
 كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
 چه سيبهاي قشنگي
 حيات نشئه تنهايي است
 و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني
تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
 مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
 صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
 چراغ روشن بود
 و چاي
مي خوردند
 چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
 چه قدر هم تنها
 خيال مي كنم
 دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
 اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه
گياه است
 و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
 هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
 وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
 حرام خواهد شد
 و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
 و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
 صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
 و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
 هميشه عاشق تنهاست
 و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
 و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
 و خوب مي دانند
 كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
 و نيمه شب ها با
زورق قديمي اشراق
 در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
 هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت
پاكي است
 براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
 دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
 خيال مي كنم
 در آبهاي جهان قايقي است
 و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
 سرود
زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
 و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
 كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
 و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
 و گوش دادن به
 صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
 و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
 و در جواني  روي يك سايه راه بايد رفت
 همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام
سفر
 هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
 درست فكر كن
 كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
 چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
 و در مصاحبه باد و
شيرواني ها
 اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
 چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
 و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
 كتاب فصل ورق خورد
و
سطر اول اين بود
 حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
 ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
 نگاه مي كردي
 حضور سبز قبايي ميان شبدرها
 خراش صورت احساس را مرمت كرد
 ببين هميشه خراشي است روي صورت
احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
 و روي شانه ما دست مي گذارد
 و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
 ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
 كه وقت از
پس منشور ديده مي شد
 تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
 كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر
گذاشته بود
 به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
 شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
 من از سياحت در يك حماسه مي آيم
 و مثل آب
 تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
 و ايستادم تا
 دلم قرار بگيرد
 صداي پرپري
آمد
 و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
 و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير
سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
 و من بلند بلند
 كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
 كه زير سدر كهن سالي
 نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط
لوح حمورابي
 نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
 و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
 كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
 شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
 و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم
و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
 به آشنايي يك لحن
 به بيكراني يك رنگ
 سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
 و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
 چه خوب يادم هست
 عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد
شد
 وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
 و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
 در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
 كه سنگ عزلت من
در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
 نمي شناسد
 هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
 صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
 و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
 و گوشواره عرفان نشان تبت را
 براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
 تمام وزن طراوت را
 كه من
 دچار گرمي گفتارم
 و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكليم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
 و شاهراه هوا را
شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
 كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت
مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
 بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
 و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
 نشسته بودم
 و عكس تاج محل را در آب
 نگاه مي كردم
 دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات  ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
 و هم نورد افق هاي دور بايد شد
 و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
 و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
 من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
 و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
 زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
 ودست بدوي
او شبنم دقايق را
 به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
 و آفتاب تغزل بلند بود
 و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
 شماره مي كردم
خيال مي كرديم
 بدون حاشيه هستيم
 خيال مي كرديم
 ميان متن
اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
 و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
 در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
 شنيده بودم
 كجاست جشن خطوط ؟
 نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
 من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
 حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
 و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
 و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
 جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
 چه
قدر روشن بود
 كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
 صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
 و من مسافرم اي بادهاي همواره
 مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
 مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
 پر از تحرك زيبايي
خضوع كنيد
 دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
 و در تنفس تنهايي
 دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
 مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
 حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد
بابل | بهار 1345

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

درد و دل هایی با خود... جمعه 20 شهریور1388 5:38 بعد از ظهر
هستی که رفت مادر بزرگ با خود گفت :خوب پیرزن حالا خودت ماندی و کله ی خشک خودت.
 بارها شنیده ام که تنهایی صفت خداست خوب این صفت به خدا می برازد و بس. منهم که بنده ای از بندگان اویم طاقت می آورم. مگر خدا مرا به صورت خود نیافریده ؟ مگر نور خود را در دلم به ودیعه نگذاشته؟ این حرف ها فقط برای سر کلاس خوب است؟ مگر مراد از قول سارتر نگفت: من مبارزه می کنم پس هستم؟ پس منهم مبارزه می کنم. با همه چیز: با پیری با کمردرد با پادرد . از چه می ترسم؟ از اینکه نفسم تنگ بشود و توی این خانه تنها بمیرم؟
خودم را شل می کنم آرام می کنم. وقتی تمام بدن درحال آرامش است مغز غلط می کند مضطرب شود. سردلم هم غلط می کند به شور و جوش بیوفتد. بی خود به همه غر زدم. اما چه کنم دست خودم نیست. آدمیزاد هزار جور حالت دارد. دلم نمیخواست عیدم این جور تنها و سوت و کور باشد. هر چقد هم که گوته گفته باشد تنهایی راز دانایی است. یک روز به این بچه ها گفتم: همه اش نقل قول از دیگران, قول خودتان چیست؟ حرف حساب خودتان؟
 
بخش هایی از کتاب زیبای جزیره ی سرگردانی نوشته ی بانو سیمین دانشور
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

یک دل سیر عطش... چهارشنبه 18 شهریور1388 9:47 قبل از ظهر

خسته ام از دست زمانه
 از دست خودم
از دست...
دلم یک دل سیر شعر می خواهد
دلم یک دل سیر تازگی
 یک دل سیر هوا
 آب
خاک
 صدا
گل
 باران می خواهد
دلم یک دل سیر شعر میخواهد
 یک دل سیر سهراب...
دلم یک دل سیر می خواهد...
یک دل سیر عطش...

از سبز به سبز

من دراین تاریكی
فكر یك بره روشن هستم
كه بیاید علف خستگی ام را بچرد
من دراین تاریكی
امتداد تر بازوهایم را
 زیر بارانی می بینم
 كه دعاهای
نخستین بشر را تركرد
من در این تاریكی
 درگشودم به چمنهای قدیم
به طلایی هایی كه به دیوار اساطیر تماشا كردیم
من در این تاریكی
ریشه ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ آب را معنی كردم
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |


از اصطلاح بار امانت خوشم مي آيد.هم مولوي و حافظ و هم ديگران درباره اش سخن گفته اند, معلوم است که همه شان از قرآن کريم گرفته اند. واقعا بار امانت چيست که آسمان و زمين و کوهها بردوش نگرفتند و انسان پذيرفت؟ آيا انسان از ناداني قبولش کرد؟ و همين جهالت موجب شد که به فضل و علم دست بيابد؟ و اين ظلم که برخود کرد از همه ي عدل ها برتر بود؟ عده اي مي گويند که بار امانت اندوه است, چرا که خداوند انسان را از گلي شبيه گل سفالگران با اشکي که چهل سال فرشتگان ريختند, آفريد. پس خمير مايه ي آدمي غم است. مولانا , بارامانت را به آزادي م اختيار انسان نيز تعبير کرده. آسمان و زمين از آزادي گريختند, کوهها هم که نمي توانستند آن را بپذيرند, چرا که خدا آنهارا همچون ميخي برزمين استوار کرده بود. يک نظر ديگر هم دارمو آن اينکه بار امانت عشق است که انسان را به وادي ايمن مي رساند. نمي دانم چرا به ياد موسي افتادم که خدارا شنيد و محمد که خدا را ديد.

خداوندا تو تار و پود به من دادي تا حرير زندگيم را ببافم مباد که از آن تار و پود گليمي ببافم...

قسمت هايي از "رمان جزيره ي سرگشتگي: نوشته ي بانو سيمين دانشور

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

بوی گل های دشت مهربانی... جمعه 13 شهریور1388 1:50 بعد از ظهر
ای زندگی...
کی روی خوشت را به من می نمایانی؟
تا کی مرا دور خودم می چرخانی؟
سرگیجه گرفتم از این نادانی!
دلم گرفته از این چشم های همیشه بارانی!
ابرهای تردید را
چه وفت از آسمان دلم می تارانی؟
تا کی  بمانم
تا تو به آسمان دلم آفتابی بتابانی؟
دلم تنگ است...
دلم تنگ است,
 برای بوی گل های دشت مهربانی...
13شهریور88جمعه
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

دلم مثل یک سیب سرخ ... جمعه 13 شهریور1388 12:37 بعد از ظهر
             http://ghalamonline.persiangig.com/image/%D8%B3%DB%8C%D8%A8%20%D8%B3%D8%B1%D8%AE.jpg

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

سهراب! چقدر من تو را عاشقم... جمعه 13 شهریور1388 12:36 بعد از ظهر

دلم برای تنهایی خودم می سوزد. فقط گاهی شعری از شاعری, شاااید اندکی عطش این دل را سیراب  کند.
 سهراب ! چقدر من تو را عاشقم...


به نام حق
به نام آنكه دوستی را آفرید، عشق را ، رنگ را ... به نام آنكه كلمه را آفرید.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه میخواستم از او بگویم.
سالهاست دچارش هستم. و چه سخت بود بیدلی را ، ساختن خانه ای در دل.
و این دل بینهایت، چه جای كوچكی بود برای دل بیتابش.

او رفت و من نشناختمش . در تمام میخكهای سر هر دیوار، آواز غریبش را شنیدم
اما نشناختمش. همانگونه كه بغضهای گاه و بیگاهم را نشناختم.
فقط آنقدر او را شناختم كه در سایه های افتاده به كلامش، به دنبال جای پای خدا باشم.

اینجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهای او، حوض بی ماهیست.
شاید مزرعه ای باشد با زاغچه ای بر سر آن
زاغچه ای كه هیچكس جدی نگرفتش .
اینجا را هدیه اش میكنم. به آنكس كه برای سبدهای پرخوابمان، سیب آورد.
حیف كه برای خوردن آن سیب، تنها بودیم . چقدر هم تنها ...
نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

این طالع امروزمه جالبه نه!؟ چهارشنبه 11 شهریور1388 7:26 بعد از ظهر

خاطرات گذشته مدتی است تو را به خود مشغول كرده ورها نمی كند. كسی كه در این خاطرات بماند. عمر خود را تلف كرده است و كسی كه از آنها درس بگیرد و عبور كند به موفقیت های تازه ای دست می یابد.

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

آخ فردوسی, دلم به اندازه سی سال برات گرفت! چهارشنبه 11 شهریور1388 4:27 بعد از ظهر

رفتم مشهد از سی سال رنج زندگانیم براش واگویه کنم! وقتی دیدمش گفتم بخدا درد خودم یادم رفت! بابا داغون شده بود. اصلا بهش نمی رسیدن. بقیه مشهد شده بود بهشت اونوقت فردوسی که افتخار ایرانه شده بود ویرانه! یعنی نسبت به اونهمه پیشرفتی که بقیه جاها داشتن واقعا به آرامگاه فردوسی ظلم شده بود. در موزه هم که بسته بود. پس بچه های ما از کجا باید بهتر و بهتر با فردوسی آشنا بشن؟ همینطوری هرچی یادم بود بهش گفتم بقیه رو هم که خودش با ذوقی وصف ناشدنی پیگیر بود و هی می پرسید. ولی فردوسی اون فردوسی همیشگی نبود! دلم به اندازه سی سال رنجش گرفت...

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

توصیف فردوسی پاکزاد را از اعراب چهارشنبه 11 شهریور1388 4:24 بعد از ظهر

در زیر توصیف فردوسی پاکزاد را از اعراب حمله کننده به ایران می خوانید که در بخش نامه یزدگرد به فرماندار توس آورده شده است ، به ابیات خوب دقت کنید...
از این مار خوار اهرمن چهرگان
زدانایی و شرم بی بهرگان
نه گنج و نه نام و نه تخت و نژاد
همی داد خواهند گیتی به باد
بسی گنج و گوهر پراکنده شد
بسی سر بخاک اندر آگنده شد
چنین گشت پرگار چرخ بلند
که آید بدین پادشاهی گزند
از این زاغ ساران بی آب و رنگ
نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ
که نوشین روان دیده بود این به خواب
کزین تخت بپراگند رنگ و آب
چنان دید کز تازیان صد هزار
هیونان مست و گسسته مهار
گذر یافتندی به اروند رود
نماندی بر این بوم و بر تار و پود
به ایران و بابل نه کشت و درود
بچرخ زحل بر شدی تیره دود
هم آتش بمردی به آتشکده
شدی تیره نوروز و جشن سده
کنون خواب را پاسخ آمد پدید
ز ما بخت گردن بخواهدکشید
شود خوار هر کس که هست ارجمند
فرومایه را بخت گردد بلند
پراگنده گردد بدی در جهان
گزند آشکارا و خوبی نهان
بهر کشوری در ستمگاره یی
پدید آید و زشت پتیاره یی
نشان شب تیره آمد پدید
همی روشنایی بخواهد پرید

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

هنوز سبز است... چهارشنبه 11 شهریور1388 2:49 بعد از ظهر

زتو دل کندن برایم مرگ بود

ولی تو رفتی و من زنده ام هنوز

باور ندارم این شب و روز را

روز را به شب می رسانم شب را به روز

این شب همان شب است؟ این ماه همان ماه؟

این روز همان روز است؟ این آفتاب همان آفتاب؟

ماه می آیدو آفتاب میرود

تو آمدی و رفتی و من ماندم

زنده ام هنوز میبینی ؟

منی که گفته بودم  بی تو زندگی مرا مرگ است...

حال میبینم که زندگی بی تو

هنوز سبز است...

هنوز سبز است...


نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |

رضا جان یادت نره ها! سه شنبه 10 شهریور1388 12:32 بعد از ظهر

ساعت 9صبح10شهریور88 برفراز حرم امام در ارتفاع سی هزار پایی یا... نمیدونم, بالاخره میون زمین و آسمون معلق, بازم کندن و دل کندن از زمین و زمان.

با اینکه آدم مذهبیی نیستم و توی این سه روز فقط یکبار رفتم حرم و اصلا آرمان نذاشت بفهمیم چه می کنیم بس که بردیمش این پارک اون پارک ,این سرزمین عجایب اون الماس شرق, این زمین بازی و اون مکان تفریخی یا خرید...,

بازم دل کندن از مشهد خیلی برام سخته! خیلی سخت! اینبار هنوز ننوشته کلمات کج وکوله شدن! هنوز هیچی نشده دفترچه یادداشت رو نمیبینم... هی باید اشکامو پاک کنم و هی بازم یه قطره ی سمج دیگه می چکه روی کاغذ...

نمی دونم این چشم من این, همه اشک رو از کجا میاره ,اولی خشک نشده هزارمی سرازیره! عجب...

عجب حال وهوای داره دیدن آسمون از این بالا(راستش بعداز این همه سوار شدن توی هواپیما اولین باره جرات کردم از پنجره بیرون رو نگاه کنم! شکلک خجالت) به قول آرمان زمین شده عین نقشه های توی لپتاپت! منظورش گوگل ارثه خیلی دوسش داره.راس میگه عین همون نقشه ها شده.

بازم هیچی نیست جز من و همسفرانی اندک و آسمان بی نهایت... و باز حس غریب تعلق نداشتن به هیچ چیز مادی و زمینی! حسی که هم خوبه و لذتبخش و هم به طرز غریبی هیجان انگیز!

رضا جان! دعاهام یادت نره هااااا من هی تماس میگیرم ها ولت نمیکنم .فکرنکنی ازت دور شدم همه چی یادم میره! نه! هم به شما و هم به اون بالاتر از شما مرتب سفارش میکنم که هم خودم قول و قرارام یادم نره و هم...

مهم این بود که بازم چندروز از نت دور بودم و از دنیا بی خبر! فقط به خودم و دلم رسیدم و به خانواده!

واقعا خوش گذشت... خیلی...

به یاد تک تک شماها هم بودم جای هیششششکی خالی نبود. جای همه سبز بود سبزه سبز...

عجب دل کندن از مشهد سخته بخدا! خیلی!

رضا جان! دوباره یادآوری می کنم یادت نره هاااااااااا! هم خودت هم خدامون هم خودم و هم...

به هرحال نمی گم خداحافظ...

می گم به امید دیدار دوباره و دوباره ها...

فکر کنم من جزو معدود زن هایی باشم که نمی گه هیچ جا خونه ی آدم نمیشه! مردم می رن مشهد سبک می شن برمی گردن من 100کیلویی رفتم هزار کیلویی برگشتم چون که از بهشت مشهد با اون سبزی و خرمی و هوای بهشتی دارم برمی گردم به جهنم گرما و گردو خاک !

رضاجان خودت بگو این حق ما خوزستانی هاست!؟ بخدا نیست!

نوشته شده توسط مهرنوش  | لینک ثابت |